امروز سه شنبه , ۲۶ دی , ۱۳۹۶ شما در جدید ها 96 هستید.

دانلود رمان طواف و عشق - جدید ها 96

پخش آنلاین موزیک اختصاصی جدید ها 96
عضویت در کانال جدید ها 96

مطالب محبوب بیشتر

مطالب جدید بیشتر

اطلاعیه سایت

سایت جدید ها 96 در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثبت شده است و مطالب بنا به درخواست کارگروه مصادیق مجرمانه حذف خواهد گردید


دانلود رمان طواف و عشق

179

بازدید

۵ام تیر ۱۳۹۶
 کانال جدید ها 96

دانلود رمان طواف و عشق

دانلود رمان طواف و عشق

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره مردیه که به سبب حادثه ای عشقی که در ۲۵ سالگی براش رخ داده، تصمیم گرفته هرگز ازدواج نکنه… ولی بعد از ده سال که می خواد مشرف به حج عمره بشه مجبور میشه علی رغم میلش زنی رو…
خب بقیش رو خودتون بخ و نید… احتمالا خ و ندنش خالی از لطف نباشه…


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت pdf

 دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت apk

 دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت java

 دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت jad

 دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

پنجره ماشین را پایین داد و هوای بهاری را به کام کشید، مطبوع و لذت بخش بود… به محض رسیدن به چهارراه چراغ قرمز شد. اجبار به ایستادن بود ناچار ترمز کرد … هنوز درست متوقف نشده بود که صدای بچگانه پسری از پنجره او را مخاطب قرار داد:

– اقا گل …گل می خرید؟

 

به سرتاپای او نگاهی کرد هنوز سنی نداشت حدود نه ساله به نظر می رسید، وقت بازی کردنش بود … اما گل می خواست چه کار؟… خم شد و به محتویات داشبورد نظری انداخت…همه شکلات تلخ… از مزه انها خوشش می امد… لعنتی یک شکلات بچگانه هم انجا پیدا نمی شد… اگر هدیه انجا بود کلی سرش غر می زد که ” اخه شکلات هم تلخ می شه…مزه شکلات به شیرینیشه… از دست تو که هیچ کارت به ادمیزاد نرفته” لبخندی زد… اهان حالا یادش افتاد… سریع از کیفش یک بسته نسبتا بزرگ دراژه بیرون کشید و به طرف بچه گرفت… هرچند ان را برای آیسل گرفته بود ولی او از این چیزها زیاد داشت…

– بیا اقا پسر …

 

وهمراه ان یک اسکناس هم بدستش داد… پسر به زور می خواست چند شاخه گل به او بدهد اما قبول نکرد… نگاهش به سمت تایم چراغ قرمز کشیده شد… کلاج ، دنده، اماده حرکت… وگاز … اولین ماشینی بود که حرکت کرد اینقدر بدش می امد از راننده هایی که پشت چراغ می خوابند.

 

وارد حیاط شد… اولین چیزی که توجهش را جلب کرد ۲۰۶ البالویی هدیه بود… لبخندی زد و به سمت خانه رفت هنوز در را باز نکرده بود که آیسل با سروصدا وارد حیاط شد و به اغوشش پرید…

– دایی دایی … کمک کمک

 

وسرش را محکم میان سینه اش پنهان کرد … هرچه سعی نمود تا اورا از خود جدا کند نتوانست … درحالی که موهایش را می ب**و*سید داخل رفت…

 

هدیه جلو امد وبا حرص سعی کرد تا آیسل را از اغوشش بگیرد:

– هومن بدش به من…

 

هومن بچه را محکم تر گرفت و پرسید :

– چی شده؟

– هیچی مامان تو حمومه می خوام آیسل رو هم بدم حمومش کنه

 

هومن لبخندی زد و گفت:

– سلام

 

هدیه هم خندید و گفت :

– سلام… خسته نباشی… حالا بده آیسل رو

 

آیسل با لجاجت گفت :

– من حموم نممممی لم…

 

هدیه با عصبانیت بچه را از اغوش هومن بیرون کشید و به طرف حمام برد… هومن از همانجا بلند گفت:

– آیسل اگه بچه خوبی باشی می دم تو لبتابم نقاشی بکشی…

 

آیسل فرصت طلبانه گفت:

– می دی گوسیت لو هم بازی کنم؟!

 

هومن سری تکان داد و باخنده گفت:

– اره میدم … ای شیطون…

 

و به اتاقش رفت…

تازه لباس عوض کرده بود که هدیه با تقه کوچکی که به در زد وارد اتاقش شد…

– از احوالات داداش ما چه خبر؟

– ممنون خوبم

 

هدیه کمی منتظر شد و سپس بی تعارف روی تخت نشست:

– ا… تو نمی خوای چیزی بگی؟

– چی مثلا؟

– احوالپرسی… دلم برات تنگ شده ای… چیزی تو این مایه ها دیگه

 

هومن با خنده گفت:

– اصلا مگه تو اجازه می دی دل ادم برات تنگ بشه … هر روز هر روز اینجایی… نمی دونم این رضای بیچاره برا چی زن گرفته… مردا همه یه بار روز عروسی زنشون رو از خ و نه پدر زن می برن خ و نه خودشون اما این طفلک هر شب عروسش رو می بره خ و نش… صبح که می شه دوباره اینجایی خودمونیم ها عین کش می مونی تا ولت می کنن بر می گردی سر جای اول…

رمان طواف و عشق

منبع:www.forum.98ia.com
به ما امتیاز بدهید
[تعداد: 0    میانگین: 0/5]

عضویت در کانال تلگرام

عضویت در کانال جدید ها 96